وقتی پت و مت به هم میرسند

سر شب یک بنده خدای مسافری از شهرهای اطراف تو مغازه داشت دید میزد.
نگو این آقا کیف پولش (قطع پالتویی) رو گذاشته رو میز من.
این آقای تحصیل کرده زیاد هم آدم هوش و حواس جمعی نبود. حالا میگم چرا.

بعد یک مشتری تحصیل کرده دیگه اومد یک دونه خاک برگ خرید 700 تومن. از داخل کیفی که روی میز بود یه پونصدی و یه دویستی کهنه داد به من. (چون من این ور اون ور مشغول آوردن این کالا و اون کالا بودم حواسم روی میز نرفته بود – تازه وقتی کیف رو دیدم که آقای دوم ازش پول در آورد داد به من. )

بعد آقای اولی خریدش انجام شد و از کارتش به جای 23هزار و پونصد تومن دویست و سی وپنج هزار تومن کارت کشید! (گفتم که! هوش و حواسش زیاد جمع نبود).
بعد من مجبور شدم از روی سایت بانکم دوباره واسش باقی مبلغ رو کارت به کارت بکنم و 500 تومن هم کارمزد به بانک من رسید!

بعد وسایل آقای اولی رو گذاشتیم تو ماشینش و دو دیقه دیگه برگشت که کیف من اینجا جامونده!

بعد من حسم یادم اومد که بابا اون آقای دومی احتمالا از کیف ایشون پول رو داده و بعد هم کیف رو برداشته برده. مشخصات کیف رو که پرسیدم دیدم بله همونه.

حالا آقای دومی شماره‌ش رو ندارم که! زنگ زدم به یکی دو نفر از دوستان که ممکن بود شماره‌ش رو داشته‌باشند و کسی نداشت.

آقای اولی هم مسافر بود و شماره‌ش رو گرفتم که اگر کیف پیدا شد بهش خبر میدم.

خلاصه… داستانی داریم

Advertisements