بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت

By robo
من تا حالا چنین حضوری در رای گیری و تبلیغات انتخاباتی ندیده بودم. دو سه شب گذشته واقعا شهر شلوغ و کار و کاسبیها تعطیل بود.
من هیچ وقت برای رای دادن مجبور به ایستادن در صف نشده بودم. همیشه میرفتی انگشت میزدی تموم. ولی امروز تو صف درازی ایستادیم! اغلب حوزه‌ها هم اینطور بود.

5 پاسخ به “بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت”

  1. aMiN می گوید:

    آره
    منم همينطور
    خيلي عجيب بود

  2. ژاله می گوید:

    تو فکر می کنی چون تو صف درازی معطل شدی خیلی جالب بوده؟

  3. ali می گوید:

    خیلی عجیب بود !
    اما حق مردم بود که اینجوری رای شون پایمال بشه ؟

  4. khak313 می گوید:

    @ ژاله “تو فکر می کنی چون تو صف درازی معطل شدی خیلی جالب بوده؟”
    ببخشین منظورتون اینه که چشم دیدن مردم رو با هم ندارین یا …
    بهتره یه ذره به جای شعار بشینین فکر کنین، البته ببخشین ولی آدم برای مملکتش یه ذره تعصب نشون بده بد نیست

  5. مینا می گوید:

    برای اولین باره که توی گوگل این و جستجو می کنم ” هشتاد و هشت” و بعد یا شانس و یا اقبال ، وبلاگ شما اومد و بی هیچ دلیلی و بی هیچ قانونی درگیروبلاگتون شدم . هم دلم برای خودم تنگ شده هم برای …
    چند وقته درگیری های جدید که توی خیابون ها به قول بعضی ها اراذل و اوباش و به قول ما آزادی طلب ها ، مردم ایران ،ایرانی ها ، ذهنم و مشغول کرده . باورم نمی شد توی مملکت خودم ، بین مردم خودم ، توی همین آب و خاک که اسمش و گذاشتم وطن و اینجور می پرستمش یه عده باشند که من و امثال من و خس و خاشاک بدونن . منی که تا دیروز زیر پرچم ایرانم افتخار کشورم بودم ،حالا به خاطر طلب یه حق انسانی که بهش می گن آزادی توی دهنم بزنن و جواب چرا هام بشه گاز اشک آور و فشار آب داغ . نمی دونم کجای دنیا واستادم که اینجوری ته دلم و یه چیزی عین سنگ فشار می ده و حس می کنم غریبم . باورم نمی شد توی خاک خودم غریب بمونم . اما دست که دراز کردم تا کسی از روی دلرحمی یاریم کنه دست های زمخت یه ایرانی میانسال مچ دستم و پیچوند و چسبوندم به دیوار . نمی دونی چه حس بدیه وقتی تو قفس می افتی و کسی که ازش یاری خاستی روی دیوار سیاه نادونی له ات کنه . پسری که از حزب کارگر کنارم می دوید ، که به اصطلاح مدافع حقوق کارگرهای محروم جامعه ام بود ، با ضربه ی بیل یه کارگر ایرانی پخش زمین شد و کارگر هموطن ایرانی ام مدال افتخار به گردنش آویخت که یه اجنبی و گیر انداخته و مغزش و روی آسفالت کف کوچه ریخت . من هنوز مزه ی خون توی دهانم و حس می کنم که طعم شیرین یه شعار درد و کم می کرد . هنوز هم تکرار می کنم : دوباره می سازمت وطن ،اگر چه با خشت جان خویش ، ستون به سقف تو می زنم ، اگرچه با استخوان خویش
    برام دعا کن هموطن
    هم برای من و هم برای ایرانم نه که ایران من برای ایران ما
    هر کی هستی و هر جا هستی همین که امروز و با وبلاگت تنهاییم و شریک شدی دوستت دارم و بهترین ها رو برات آرزو می کنم .

پاسخ دهید