من تا حالا چنین حضوری در رای گیری و تبلیغات انتخاباتی ندیده بودم. دو سه شب گذشته واقعا شهر شلوغ و کار و کاسبیها تعطیل بود.
من هیچ وقت برای رای دادن مجبور به ایستادن در صف نشده بودم. همیشه میرفتی انگشت میزدی تموم. ولی امروز تو صف درازی ایستادیم! اغلب حوزهها هم اینطور بود.
من هیچ وقت برای رای دادن مجبور به ایستادن در صف نشده بودم. همیشه میرفتی انگشت میزدی تموم. ولی امروز تو صف درازی ایستادیم! اغلب حوزهها هم اینطور بود.
ژوئن 13, 2009 در t 2:57 ب.ظ |
آره
منم همينطور
خيلي عجيب بود
ژوئن 13, 2009 در t 6:16 ب.ظ |
تو فکر می کنی چون تو صف درازی معطل شدی خیلی جالب بوده؟
ژوئن 15, 2009 در t 11:23 ق.ظ |
خیلی عجیب بود !
اما حق مردم بود که اینجوری رای شون پایمال بشه ؟
ژوئن 17, 2009 در t 6:30 ق.ظ |
@ ژاله “تو فکر می کنی چون تو صف درازی معطل شدی خیلی جالب بوده؟”
ببخشین منظورتون اینه که چشم دیدن مردم رو با هم ندارین یا …
بهتره یه ذره به جای شعار بشینین فکر کنین، البته ببخشین ولی آدم برای مملکتش یه ذره تعصب نشون بده بد نیست
ژوئن 22, 2009 در t 2:29 ب.ظ |
برای اولین باره که توی گوگل این و جستجو می کنم ” هشتاد و هشت” و بعد یا شانس و یا اقبال ، وبلاگ شما اومد و بی هیچ دلیلی و بی هیچ قانونی درگیروبلاگتون شدم . هم دلم برای خودم تنگ شده هم برای …
چند وقته درگیری های جدید که توی خیابون ها به قول بعضی ها اراذل و اوباش و به قول ما آزادی طلب ها ، مردم ایران ،ایرانی ها ، ذهنم و مشغول کرده . باورم نمی شد توی مملکت خودم ، بین مردم خودم ، توی همین آب و خاک که اسمش و گذاشتم وطن و اینجور می پرستمش یه عده باشند که من و امثال من و خس و خاشاک بدونن . منی که تا دیروز زیر پرچم ایرانم افتخار کشورم بودم ،حالا به خاطر طلب یه حق انسانی که بهش می گن آزادی توی دهنم بزنن و جواب چرا هام بشه گاز اشک آور و فشار آب داغ . نمی دونم کجای دنیا واستادم که اینجوری ته دلم و یه چیزی عین سنگ فشار می ده و حس می کنم غریبم . باورم نمی شد توی خاک خودم غریب بمونم . اما دست که دراز کردم تا کسی از روی دلرحمی یاریم کنه دست های زمخت یه ایرانی میانسال مچ دستم و پیچوند و چسبوندم به دیوار . نمی دونی چه حس بدیه وقتی تو قفس می افتی و کسی که ازش یاری خاستی روی دیوار سیاه نادونی له ات کنه . پسری که از حزب کارگر کنارم می دوید ، که به اصطلاح مدافع حقوق کارگرهای محروم جامعه ام بود ، با ضربه ی بیل یه کارگر ایرانی پخش زمین شد و کارگر هموطن ایرانی ام مدال افتخار به گردنش آویخت که یه اجنبی و گیر انداخته و مغزش و روی آسفالت کف کوچه ریخت . من هنوز مزه ی خون توی دهانم و حس می کنم که طعم شیرین یه شعار درد و کم می کرد . هنوز هم تکرار می کنم : دوباره می سازمت وطن ،اگر چه با خشت جان خویش ، ستون به سقف تو می زنم ، اگرچه با استخوان خویش
برام دعا کن هموطن
هم برای من و هم برای ایرانم نه که ایران من برای ایران ما
هر کی هستی و هر جا هستی همین که امروز و با وبلاگت تنهاییم و شریک شدی دوستت دارم و بهترین ها رو برات آرزو می کنم .