حسودی میکنیم
به یک جفت دوست حسودیمان شد.
یکی از آرزوهای درونی نوجوانی من این بود که شغلی داشتهباشم که همیشه در سفر باشد. از این شهر به آن شهر و کارهای آنلاین و … سفر خیلی دوست دارم.
ولی اینکه دو دوست جوان، که پساندازهاشان را جمع میکنند و در اولین فرصت یک توری چیزی پیدا میکنند و به شهری دیگر میروند بسیار دلپذیرتر است برایم. روزی که آنها هر کدام صاحب خانواده و بچه و «گرفتاری» باشند. حداقل این خاطره رو دارند که فلانجا را رفتیم و ال شد و بل شد. تلخ یا شیرین «خاطره» با دوست چیزی است که با «مربوط» دیگری مشابه نمیشود. مثلا سفر با همسر یا سفر با پدر و مادر فرق دارد.
من یک سفر با دوست-پدرم رفته بودیم مشهد، شاید 24 ساعت هم در مشهد نبودیم. یعنی 24 ساعت با اتوبوس راه رفتیم و از آنجا هم با قطار درجه دو 20 ساعت رفتیم تهران، چون فقط دوست-پدرم دلش میخواست برای بار آخر مشهد را زیارت بکند. آنهم مشهدی که حداقل 30 چهل دفه زیارت کردهبود. اینکه با پدرم دوست بودم الان میفهمم چی بود.
به هر پسر و دختری که پدر و مادرشان را میچزونند، با حسرت و نفرت نگاه میکنم و آه میکشم که هی… اینها هم دیر خواهند فهمید! آن موقع که از دستشان رفت… آنهم تا وقت بشود که بفهمند یا نشود و نفهمند.
می 15, 2008 در t 10:18 ب.ظ
اميدوارم هم والدين و هم فرزندان به اين نتيجه برسند كه تحمل و درك يكديگر بهتر از طرد و نفي همه چيز است