سه-بنده
- دربدر دنبال مستند آرته در مورد پلیس ایران میگردم. مددی!
- از وقتی چشمهامو باز کردم و در گلخونه بودم، همیشه جعبههای نشاء بهاره (بنفشه، میمون، قرنفل، مینا، اطلسی، ناز، جعفری، کوکب، کوکب کوهی، شاپسند، ابری آبی، گازانیا، و… ده پونزده مدل) رو بیرون مغازه میچیدیم. شب آخر وقت میرفتیم و صبح اول وقت میامدیم و آب میدادیم. مگر یکی دو جعبه در طول فصل، که کسی پاش بخوره و بیافته تو جوب. یا یکی نبینه و لگدش بکنه. تلفاتی یادم نمیاد. مگر پارسال که دختر همسایه با پیکانش موقع دنده عقب رفتن ده تا جعبه ناز و جعفری رو له کرد، که زدیمشون به گلدون.
البته همیشه این جوری هم بوده، که آقایی اومده و دیده ما نیستیم، برداشته جعبههای مورد نظرش رو برده و بعد پولش رو آورده داده، یا انداخته از زیر در.
آخرین موردش هم هفته پیش بود که دو تا جوون مغانی شب داشتند میرفتند که دلشون خواسته، پنج تا برده بودند و سری بعد که آمدهبودند اردبیل پولش رو دادند.
ولی اینکه دیشب 20 تا جعبه رو بردهاند، اصلا بوی خوبی نداره. ملت زیاد هم تقصیر ندارهها. با وجودیکه من سودم رو نسبت به پارسال نصف کردم. ولی قیمت فروش 50درصد افزایش داره. مردم چه کار بکنند؟
- اون روز سلیم آمده بود. پدرم عاشقش بود. نوارهایی از مراسماتش داشت که خودش با ضبط آیوا ش ضبط کرده بود و یکتا بود. موقع ساختن خانه که کپگیر به تهش خورده بود. نوارهاش رو فروخت (البته موتور و ماشین را هم) و آهن و آجر و سیمان خرید. سلیم میگفت مردم اینروزها تو کار شکم هستند. میگفت عشق را کشتند. البته منظورش دکان خودش بود. ازش خوشم نمیاد. از پسرش خوشم میاد. خدا بیامرزه برادرش رحیم رو، اذان یادگاریش آبروی آذربایجانه. ولی حرفش درست بود. تو اردبیل هرچی ملک درست میبینی یا بانک میشه، یا به مواد غذایی و شکم ختم میشه!
(من هنوز صفحههای گرام قدیمش رو دارم. متاسفانه گرامافون ندارم که ببینم چی هستند. روی بعضیهاش اتیکت داره. خیلیها نه.)
آوریل 23, 2008 در t 7:46 ب.ظ
گشتم
نگرد
نيست