می 7, 2008 by robo
آقا! دیروز نه پریروز. بعد از ظهر. حدود ساعت سه و چهار و اینا. من خسته و درمانده از تهران رسیده، نشسته بودم روی پله گلخونه و بچهها داشتند وانت رو خالی میکردند. بعد یک آژانس پیکان داشت میپیچید تو خیابون کنار ما. بعد صدای یک موتور کاوازاکی 125 که داشت دنده 3 رو پر میکرد که بده به 4 اومد.
راننده که خسته باشه و شب هم راه اومده باشه، مطمئنا سرعت عکس العملش خیلی پائین میاد. من هم همچین تو خواب و بیداری داشتم میشنیدم و میدیدم اینا رو.
بعد پشت وانت که من نمیدیدم صدای برخورد، موتوریه سی چهل متر پرت شد و موتورش خورد به فضای سبز اون ور…
چند ثانیه بعد من تازه به این فکر کردم که به وانت خورد یا به آژانسه؟ پاشدم رفتم وانت رو وارسی کردم که بهش نخورده بود. بعد تازه رفتم سراغ موتوریه (!) تازه راننده آژانسیه پیاده شده میگه به من خورد یا به تو؟
گفتم کنار ماشینتو سیر کنی دستت میاد. از این سر تا اون سر تراشیده بود.
پسره سرباز بود و کچل و مرخصی اومده. سرش اندازه یه پیاله باد کرده بود و اون قسمت که قمه زده بود کمی خون آمده بود. بهش گفتم تکون نخور، میخواست بلند بشه. پاش و دست و همه جاش خراشیده بود.
به ممد گفتم زنگ بزن اورژانش. زنگ زده بود 110. حدود 15 دقیقه بعد افسر راهنمایی از تاکسی پیاده شد و سمند کلانتری سر رسید. افسره به محض پیاده شدن، گفت من همین الان خواستم نگهش دارم که فرار کرد (موتوریه). پسره بلند شد. گواهینامه و مدارک همراه نداشت ولی گفت خونه داره.
آقا تو این موقع اورژانس از یک شماره معمولی (غیر از 115) به ما زنگ زد که وضعیت چطوره؟ آمبولانس بفرستم یا نه؟
گفتم خواهر جان، سرش باد داره، دست و پاش زخمیه، کلاه ایمنی نداشت. حالا خودت میدونی. بفرستی یا نه؟ ولی من بودم میفرستادم.
بعدش آمبولانس اومد. طرف سر پایی از پسره میپرسید کجات درد میکنه؟ (معاینه آخرش)
خلاصه 30 دقیقه طول کشید آمبولانس بیاد.
پس اگر ایران زندگی میکنید. موتور سوار نشید. اگر مجبورید موتور سوار بشید کلاه ایمنی داشته باشید. ولی اگه من بودم موتور سوار نمیشدم. حالا خود دانید. تو شهر 100هزار نفری نیم ساعت طول میکشه یک پرستار الدنگ بیاد بالا سرت. حالا ببین تو تهران 10میلیونی چقدر طول میکشه.
–
ضمن تشکر از پرستاران و پزشکان و کارمندان زحمتکشی که در سیستم مزخرف پزشکی ایران حرام میشوند.
ارسال شده در Zereshk | 5 Comments »
آوریل 30, 2008 by robo
پارسال فیلم The Secret رو دیدم. اگر مستند باشد یا فیلم باشد یا هرچی باشد دو سه تا حرف درست زد که تاثیر مهمی روی من گذاشت.
فیلم راز به سادگی میگوید که تو بخواه، از صمیم قلب بخواه، خدا یا طبیعت یا هرچیزی که اسمش هست، ترتیبی میده که تو به خواستهات برسی. در کنار این Feel Good یک کار مهمی است که همیشه حس خوبی به خودت بگیری تا بتوانی بهتر فکر بکنی و تصمیم بهتری بگیری.
دیگر گلواژههای مدیریت مغز و اینها رو هم بزار کنار. سه چیز مهمه. بدونی چی میخوای. بخوای اون رو. و تلاش کنی براش.
من دو تا آرزو داشتم از پارسال که دارم قدمهای اولیه رو براش برمیدارم.
پارسال زمستون بعد از سالها دوری از درس یک روز خواهرزادهم آمد و گفت که دانشگاهشان برای رشته عمران جای خالی آورده و گفت یادته به من که نمیخواستم ثبت نام بکنم گفتی اگر جا بود خودت میامدی میخوندی و رشتهی خوبیه و اینا؟؟ منو برداشت برد دانشگاه آزاد! (زیر حرف خودم مونده بودم.) اونجا امید رو دیدم که آموزش خودمان بود. امید گفت دانشگاه علمی کاربردی جهاد، رشته گل و گیاه آورده، اونجا چرا نمیری؟ من هیچ خبر نداشتم. آدرس گرفتم و دیدم یک دانشکده کوچک زدهاند که گلخانه هم دارد. رفتم پرسیدم گفتند اسفند باید کنکور بدهی. عمران رو بیخیال شدم و منتظر کنکور شدم.
برای کنکور علمی-کاربردی اسفند شرکت کردم. سرجلسه امتحان اولش خیلی بچههای مدل 68 و 69 دستم انداختن. دقیقا پیرمرد بودم. سئوالات فقط عمومی بود. اولش ادبیات رو زدند. من هم زدم. عربی رو رد شدند من هم رد شدم. بینش رو زدند و من به زور یک چیزهایی زدم، چون همه چیز عوض شده بود. بعد اونها سر زبان انگلیسی نشستند به کیک خوردن. که من زدم! بعد شروع کردن به تقلب خواستن. از صمیم قلب ناراحت شدم. جوان امروز که مدعی نسل سوخته است از کسی که ده سال پیش دیپلم گرفته تقلب میخواست. حقیقتا ناراحت شده بودم.
خلاصه. قبول شدم. رفتم ثبت نام کردم. متاسفانه رشته گیاهان زینتی تشکیل نشد و به حد نصاب نرسید. امروز که رفتم برای کاردانی گیاه پزشکی تغییر رشته دادم و شهریه ش رو ریختم و شنبه کلاس دارم.
این اولین قدم در راه هر دو آرزوی من هست و امیدوارم مثل کارهای دیگرم تو این هم کم نزارم.
فقط مشکلات زیادی وجود داره. اولش اینه که اغلب اساتید یا آشنا هستند یا مشتری گلخانه هستند، یا ما باهاشان یکجوری همکاری کردهایم. مثلا دانشجوها را برای کارهای عملی و بازدید آوردهاند گلخانه ما. یا حتی مشاوره گرفتهاند در مورد گیاه خاصی یا حتی استاد اصلی گیاهپزشکی ارتباط تجاری و خرید و فروش داریم و نماینده یک کود هستش. برای من که دوست دارم برم درس بخوانم و چیز یاد بگیرم سخت میشود.
یک اشتباهی در هنگام ورود به دانشگاه آزاد داشتم چندین سال پیش و آن این بود که روز اول که سرکلاس نشستم بلند گفتم، من برای درس خواندن نیامدهام! چون ریاضی را دوست نداشتم.
اما سر این کلاس باید جرئت به خودم بدهم و بگویم که برای درس خواندن دارم میرم. البته اگر گرفتاریهای کاری بگذارد…
خلاصه دوستان و عزیزان. من پارسال برای رسیدن به آرزوهایم تصمیمام رو گرفتم و به طبیعت و زمین و خدا گفتم که میخوام چیکار بکنم. رشتهاش فراهم شد. کنکورش قبول شدم و شهریهش هم جور شد. حالا ماندهاست نقش خودم که درس خواندن است. به شما هم پیشنهاد میکنم فیلم نسبتا مستند راز را که از تلوزیون و رادیو جوان پخش شده تماشا کنید و باور کنید «میشود، میتوانیم» آنجا از پول حرف میزنند بیشتر. ولی پول مساله نیست. اون خواسته درونی شما میتواند هرچیزی باشد.
بدانید چی میخواهید، حتما از عمق درون بخواهیدش و برای به دست آوردنش تلاش کنید.
من از صمیم قلب برای آرزوهای نیک شما آرزوی موفقیت میکنم.
ارسال شده در MySelf | 5 Comments »
آوریل 26, 2008 by robo
- چند وقت پیش مسیح (جوجه اردک زشت مجلس) خبرنگار شمالی که استعداد خوبی داشت و چون این طرف او را پس زد. آن طرف روی هوا قاپید. به ایران برگشته بود و از مردانی میگفت که خانه خالی تعارف میکنند.
- چند وقت پیش یک مهاجر بانوی دیگر هم از شبی در سال 2000 حرف زد که ایران را ترک کرد و امشب که میبیند فحشا حتی به مردان و زنان متاهل هم سرایت کردهاست.
برای فهمیدن صحت و سقم حس بدی که از مردمان وجود دارد در مورد کارهای خلاف «اخلاق خانواده» انجام میشود:
- من یک آزمایش ساده به شما پیشنهاد میکنم. سر شب که زنان و مردان جوان در حال رفتن به خانه یا قدم زدن عصرانه هستند، یا با ماشینهاشان دوپس دوپس میکنند. دوربینهای دید درشب کار بگذارید و بگویید اداره برق، چراغها را خاموش کند. همین.
ارسال شده در Zereshk | 1 نظر »
آوریل 24, 2008 by robo
به یک جفت دوست حسودیمان شد.
یکی از آرزوهای درونی نوجوانی من این بود که شغلی داشتهباشم که همیشه در سفر باشد. از این شهر به آن شهر و کارهای آنلاین و … سفر خیلی دوست دارم.
ولی اینکه دو دوست جوان، که پساندازهاشان را جمع میکنند و در اولین فرصت یک توری چیزی پیدا میکنند و به شهری دیگر میروند بسیار دلپذیرتر است برایم. روزی که آنها هر کدام صاحب خانواده و بچه و «گرفتاری» باشند. حداقل این خاطره رو دارند که فلانجا را رفتیم و ال شد و بل شد. تلخ یا شیرین «خاطره» با دوست چیزی است که با «مربوط» دیگری مشابه نمیشود. مثلا سفر با همسر یا سفر با پدر و مادر فرق دارد.
من یک سفر با دوست-پدرم رفته بودیم مشهد، شاید 24 ساعت هم در مشهد نبودیم. یعنی 24 ساعت با اتوبوس راه رفتیم و از آنجا هم با قطار درجه دو 20 ساعت رفتیم تهران، چون فقط دوست-پدرم دلش میخواست برای بار آخر مشهد را زیارت بکند. آنهم مشهدی که حداقل 30 چهل دفه زیارت کردهبود. اینکه با پدرم دوست بودم الان میفهمم چی بود.
به هر پسر و دختری که پدر و مادرشان را میچزونند، با حسرت و نفرت نگاه میکنم و آه میکشم که هی… اینها هم دیر خواهند فهمید! آن موقع که از دستشان رفت… آنهم تا وقت بشود که بفهمند یا نشود و نفهمند.
ارسال شده در MySelf | No Comments »
آوریل 22, 2008 by robo
- دربدر دنبال مستند آرته در مورد پلیس ایران میگردم. مددی!
- از وقتی چشمهامو باز کردم و در گلخونه بودم، همیشه جعبههای نشاء بهاره (بنفشه، میمون، قرنفل، مینا، اطلسی، ناز، جعفری، کوکب، کوکب کوهی، شاپسند، ابری آبی، گازانیا، و… ده پونزده مدل) رو بیرون مغازه میچیدیم. شب آخر وقت میرفتیم و صبح اول وقت میامدیم و آب میدادیم. مگر یکی دو جعبه در طول فصل، که کسی پاش بخوره و بیافته تو جوب. یا یکی نبینه و لگدش بکنه. تلفاتی یادم نمیاد. مگر پارسال که دختر همسایه با پیکانش موقع دنده عقب رفتن ده تا جعبه ناز و جعفری رو له کرد، که زدیمشون به گلدون.
البته همیشه این جوری هم بوده، که آقایی اومده و دیده ما نیستیم، برداشته جعبههای مورد نظرش رو برده و بعد پولش رو آورده داده، یا انداخته از زیر در.
آخرین موردش هم هفته پیش بود که دو تا جوون مغانی شب داشتند میرفتند که دلشون خواسته، پنج تا برده بودند و سری بعد که آمدهبودند اردبیل پولش رو دادند.
ولی اینکه دیشب 20 تا جعبه رو بردهاند، اصلا بوی خوبی نداره. ملت زیاد هم تقصیر ندارهها. با وجودیکه من سودم رو نسبت به پارسال نصف کردم. ولی قیمت فروش 50درصد افزایش داره. مردم چه کار بکنند؟
- اون روز سلیم آمده بود. پدرم عاشقش بود. نوارهایی از مراسماتش داشت که خودش با ضبط آیوا ش ضبط کرده بود و یکتا بود. موقع ساختن خانه که کپگیر به تهش خورده بود. نوارهاش رو فروخت (البته موتور و ماشین را هم) و آهن و آجر و سیمان خرید. سلیم میگفت مردم اینروزها تو کار شکم هستند. میگفت عشق را کشتند. البته منظورش دکان خودش بود. ازش خوشم نمیاد. از پسرش خوشم میاد. خدا بیامرزه برادرش رحیم رو، اذان یادگاریش آبروی آذربایجانه. ولی حرفش درست بود. تو اردبیل هرچی ملک درست میبینی یا بانک میشه، یا به مواد غذایی و شکم ختم میشه!
(من هنوز صفحههای گرام قدیمش رو دارم. متاسفانه گرامافون ندارم که ببینم چی هستند. روی بعضیهاش اتیکت داره. خیلیها نه.)
ارسال شده در MySelf | 1 نظر »
آوریل 22, 2008 by robo
مطلب قبلی رو در مورد خلیج فارس که نوشتم،(که چیزهای مهمی یادگرفتم از کامنتهاش) آقای محترمی با لحن خوب و مطالعه خوب، در کامنتهای آن مطلب بحثی رو باز کردند در مورد قومیتهای ایرانی. نتیجه این شد که این بحث به صورت مطالبی در وبلاگ گروهی دودردو مطرح شود.
آقای «بچه اهواز» اولین مطلبشان را نوشتهاند و این بحث را شروع کردهاند.
از دوستانی که علاقمند به یاددادن و یادگرفتن، دور از تعصب هستند. این فرصتی است که بخوانیم و بگوئیم و بشنویم. که از همه چیز مهمتر است. ما شنیدنمان خیلی ضعیف شده، اغلب مواقع گویندههای بهتری هستیم.
لطفا در بحث شرکت کنید.
ارسال شده در doxdo | 6 Comments »
آوریل 16, 2008 by robo
من همیشه حرف دلم رو زدم. اینبار هم با اجازهتون میزنم.
چند روزی است رادیوها و تلوزیونهای دولتی ایرانی که اسم خودشون رو رسانه ملی گذاشتن دارند ریده مالی میکنند به هرچی «ملی» هست!
یادتونه یک کلمه «نمنه» از زبان یک سوسک در کاریکاتور روزنامه ایران ترک زد به ایرانی بودن تعدادی جوان که به راحتی گول پانترکها را خوردند؟ یادتون هست؟ فقط یک کلمه در اردبیل 50 تا بانک آتش زد و چند میلیارد تومان به مردم ما ضرر زد. فقط یک کلمه.
حالا رسانه ملی یک هفته است میگوید که اگر یک میلیون نفر یک پتیشن را در پتیشنآنلاین امضاء بکنند گوگل به طور خودکار کلمه «خلیج عربی» را از روی نقشههای گوگل مپ برخواهد داشت!
این دقیقا چیزی است که من از رادیو شنیدم و گویندههای متفاوت و بیسواد زیادی این رو گفتند.
اول) اگر دعوا سر ملیت ایرانی است «خلیج فارس» به ملیت ایرانی ضربه بیشتری میزند. چرا که جوانانی از اقوام ترکها و کردها و بلوچها و … به کلمه فارس که این روزها زیادی روی اعصاب است حساسیت دارند. در حالی که «ایرانی» رمز اتحاد این ملت است و در جنگ 8 ساله با عراق، شعار اعزام به جبههها اول دفاع از میهن بود. دفاع از سرزمین فارسها نبود فقط!
اینکه بگوییم چون انگلیسیها ایران را Persian خطاب میکنند پس Persian Gulf میشود خلیج فارس هم به نظر من بهتر است فراموش شود! اتحاد ملی بیشتر از اینها مهم است. تازه مملکت اسم دارد و اسمش هم ایران است. خلیجش هم ایرانی باید باشد.
دوم) بیسوادی محض افراد رسانهی ملی خیلی قبلتر از اینها ثابت شده و با یک طومار در پتیشنآنلاین گوگل مجبور به کاری نمیشود. همانطور که قاضی فلان با نامه میرزاحسنخان عریضهنویس مجبور به کاری نمیشود.
سوم) من امروز اشتباه خودم را تصحیح و از این به بعد اسم انگلیسی دودردو را Iranian doxdo خواهم نوشت. و به فارسی آنرا دودردو ایرانی خطاب خواهم کرد. که ایرانیهای زیادی از هرجای دنیا به هرزبان مادری با زبان مشترک فارسی برایش زحمت میکشند.
چهارم) دخالت مسخره صداوسیمان از چیزهایی که ازش سردرنمیآورد همیشه باعث جنگ و دعوا است. آقا جان این رسانه را بدهید به بخش خصوصی واقعی، (نه فامیلهاتان) قول میدهم الجزیره و العربیه لنگ بیاندازند. حیف است این همه امکانات دست مدیران خل و چل افتاده.
ارسال شده در MySelf, doxdo, google | 49 Comments »
آوریل 12, 2008 by robo
برای دولت نهم لذت بخشترین چیز، این است که در اخبار اعلام شود که فلان کار در دولت نهم «بیشتر» از تمام دولتهای گذشته انجام شدهاست.
توجه!
- بیشتر قید «مقدار» است، مقدار هم آمار است و آمار هم دست خودمان است.
- فلان کار شامل «تورم» نمیشود.
- دولتهای گذشته از «ما» نبودند.
- حقیقت همان است که در «خبر» است. بخصوص اگر آقای افشار بخواند.
ارسال شده در Zereshk | 1 نظر »
آوریل 11, 2008 by robo
چند ماهی است دهن بنده صاف شدهاست و عقل ناقص و علم معلولم به جایی نرسیدهاست و در عشق معشوق میسوزم. و درمانی ندارم مگر به دست جوانمردی که به دادم برسد.
یک) چند وقت پیش جادی بزرگ پز داد که دستکتاپ KDE تقویم شمسی دارد. ما که GNOME خونمان بیشتر است رفتیم و دیدیم بله یک تقویم پینگلیش دارد که دوشنبه را Doshanbeh مینویسد و کاملا هم کاربردی است. جز اینکه پینگلیش بود هم ایراد دیگری نداشت.
کک به جانمان افتاده است که Gnome هم باید این تقویم را داشته باشد وگرنه ما خودسوزی میکنیم.
دو) ما فاکتورهایمان را با اکسل مایکروسافت میزدیم. الان با Calc اوپن آفیس میزنیم و هیچ کمبودی نداریم جز تقویم شمسی. دو راه دارد. یا Gnome تقویم شمسی دار شود. یا از این تابعها که برای اکسل وجود دارد برای Calc هم نوشته شود. (راه اول صوابتر به نظر میرسد)
سه) جوانمردآ بیآ…
ارسال شده در MySelf | 3 Comments »
آوریل 9, 2008 by robo
خدائیش چه کرده این دروغ سیزده نیما! به به! حالی نمودیم.
روز سیزده من گلخانه بودم و اینترنت هم خلوت بود. داشتم دودردو را میخوندم که مطلب نیما رو دیدم و لینک کردم! بعد ییهو دوزاریم افتاد و سوتی را پاک کردم.
بعدش این چند روزه سرم شلوغ بود و سفر کاری هم بودم و دور از اینترنت و الان دیدم که بابا دهن «واحد مرکزی خبر» هم سرویس شده با این کپی/پیست ها
حالی نمودیم اساسی! اصلا مرض دارم دیگه! این صداوسیمان که چیز میخوره من خوش به حالم میشه. چیکار کنم؟ اینقده از کلمه «رسانه ملی» …. خدائیش کیفور شدیم این سر شبی.
نیما دوست داریم! نیما دوست داریم!
ارسال شده در Zereshk | 2 Comments »